تبليغاتX
خاطرات حاج آقای مدرسه ما

خاطرات حاج آقای مدرسه ما

خاطرات امام جماعت دبیرستان دخترانه شهید شفیعی

شنبه پايان سال

كاش يه تماس كوچكي ؛ يه پيامك ناقابل 8تومني بالاخره يه جورايي به ما هم خبر ميدادندكه فلاني ....

شايد وقتشو نداشتن 

شايد سرشون شلوغ بوده يادشون رفته

شايد فكر ميكردن لازم نيست

شايد براشون اهميت نداشته...(نه اينجوري ديگه نيستن جدي دارم ميگم)


مدرسه روميگم بابا چي خيال كردين

آخه هفته پش رفتم مسافرت تبليغي بمناسبت دهه فاطميه ، طبيعتا ما نبوديم نمازجماعت هم تعطيل، آخه نماز بدون حاج آقا كه نميشه

ديروز شنبه قبل از ظهر آماده شدم برا نماز ، راه افتادم به سمت مدرسه ، يه 10دقيقه اي زودتررسيدم ، جلوي درب مدرسه واستادم تا اذان بشه

اذان شروع شد :الله اكبر الله اكبر

زنگ مدرسه رو زدم .....

بله بفرماييد ؟؟

گفتم: سلام خانم ؛ نوري هستم 

گفت: ببخشيد حاج آقا يه لحظه ............باخنده ....حاج آقا برا نماز اومدين

گفتم : بله

باهمون خنده حاج آقا مدرسه تموم شده امتحاناته ....

باسردي تمام با خستگي مفرط تشكر كردم وخداحافظ برگشتم با خودم گفتم حتما يادشون رفته كه خبر بدن يا

اينكه پيش خودشون گفتن حاج آقا كه علم غيب داره مي دونه خودش؛ ضرب المثل (دست از پا دراز تر ) بصورت عملي خيلي خوب برام جا فتاد

نظر شما چيه ؟

........................................................................................................................................

پ ن.1-من ميگم بد نبود خبر ميدادن تا تويه هواي گرم؛ اينقدر وقتمون گرفته نشه ....

پ ن.2 - يوقت نگيد حاج آقا شما بوديد كه از مدرسه تعريف ميكرديد، نه الان هم تعريف ميكنم ، هميشه هم تعريف ميكنم چون واقعا جاي تعريف داره ......

پ ن.3- سال تحصيلي هم به پايان رسيد ان شاء الله كه همه دانش آموزا جزو اصحاب اليمن باشن و كارنامه هاشونو بدست راست بگيرن آخر كار

پ ن.4- باهمه زيروبمش سال خوبي بود خوشبحال امام جماعت سال بعدشون (هر كي باشه من يا غير من )

، چون جاي بي دردسريه.....

پ ن.5- منم امتحاناتم يك ماه ديگه شروع ميشه شايد نتونم بنويسم فعلا خدا حافظ همه دوستان گلم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 10:13  توسط حاج اقا نوری  | 

تقديريه

خدمت همه دوستان عزيزم سلام و وقت بخير

هفته گذشته كه نمايشگاه كتاب تهران بود به اتفاق چند تا از دوستان رفتيم نمايشگاه ؛ دست بر قضا از مدرسه هم تعدادي (نمي دونم چند نفر) مشرف شدن آستان بوسي حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها (صحن وسراي زينبي     اول راه بندگي )(يادش بخير دوسال پيش باتفاق خانواده مشرف شديم ، يادش بخير چه حالي بود    ميسوختم از عمق وجود ...) البته قراربود(باخودم)شب جمعه جمكران باشم كه توفيق رفيق نيود ونشد .

صبح جمعه جاي همگي خالي رفتم زيارت ابي عبدالله عليه السلام ، شاه عبدالعظيمو ميگم ، مگه نشنيديد هركس به زيارت عبدالعظيم حسني نائل بشه ثواب زيارت ابي عبدالله را برده ؛ اونجاهم بايد بگم

*يادش بخير چه حالي بود      ميسوختم از عمق وجود .....*

اما حرف اينجاست كه تويه اين پست ميخوام از همه عزيزاني كه زحمت كشيدن ومنو با سوغاتي كه از مسافرت آوردن تشكر كنم ،

بعدنماز خانم صنمي حاج آقارو صدازد : حاج آقا اين سوغاتي بجه هاست كه برا شما تهيه كردن ناقابله ، هرجي گفتم نه شوخي كردم و فلان نشد كه نشد مجبورشديم قبول كنيم ديگه ، تا امروز فرصت نشده بود بسته رو باز كنم وببينم ، يه بسته فرهنگي متشكل از سررسيد جيبي كه مزين شده به عكس حاج همت ، يك بسته بناه خورشيد خواهد آمد ، مجموعه خاطرات مقام معظم رهبري حفظه الله درقالب (جاي پاي باران)،يك كتاب بنام وصيت نامه اخلاقي الهي علما كه شك ندارم كار خانم حجته ، و يدونه تسبيح از همونهايي كه واقعا دوست دارم .(شما هم يادبگيريد )

از همه دست اندر كاران در امر سوغاتي تقدير وتشكر ميكنم (من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق)

البته پيش خودمون بمونه منم از نمايشگاه يه چيزايي آوردم .

.................

پ ن 1-سررسيدروالان نگاه كردم مهر انجمن اسلامي خورده يعني كار ......

پ ن2- اگه غلط املائي داشت ببخشيد خيلي سريع نوشتم ا نشاء الله شب تصحيح ميكنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:30  توسط حاج اقا نوری  | 

رجوع الي الاعزاء

سلام خدمت همه دوستان عزيز وبزرگوارم مخصوصا خدمت بچه هاي مدرسه

مشيت الهي براين شد تا اين حقير سراپا تقصير چند صباحي را درخدمت شما بزرگواران باشم .(البته بقول بعضيها:تاآمدن حاج آقاي بعدي)

برخود لازم ميدانم از تمامي كساني كه در اين مدت با نظرات خودشان ما را مورد لطف قرار دادند تقدير وتشكر كنم .

ااز كليه كساني كه غيبت حقيرباعت رنجش خاطرشان شد عذرخواهي ميكنم وان شاء الله كه عذر اين حقير را بپذيرند،مخصوصا از عزيزاني كه بفرموده خودشان با شنيدن خبر رفتن من اشكشان درآمد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:13  توسط حاج اقا نوری  | 

احساس خستگي

سلام خدمت همه دوستاي مهربون وگلم ميبخشيد اگه دير آپ ميشم بايد بگم شايد ديگه آپ .....

آخه يه جورايي خسته شدم از ......

يادم نميره روزاي اول با چه شوق وذوقي وبلاگ وراه انداختم كلي مطلب آماده كرده بودم كه اگه روزي چندبارآپ

ميكردم ، مطالبم تموم نميشد اصلا ولش كنيد سرتونو درد نيارم......

قبل از خدا حافظي لازم ميدونم ازچند نفر تشكر كنم:

1. حاج خانم متدين مدير دبيرستان ..........(خداميدونه حسش نيست چيزي بنويسم)

2. حاج خانم خداوردي كه بقول خودم هميار آخوند حضور گرمشون دربرنامه هاقوت قلب من بود ..........

3. حاج خانم صنمي (فرصت نشد كه اين سه بزرگوار رو بطور مفصل معرفي كنم) كه واقعا برام يه معلمه (اگه

شاگرد خوبي باشم)، درسي كه درچهارشنبه شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها ازشون گرفتمو تاآخر عمر

ازيادنخواهم برد.

3. سركارخانم حجت كه مثل خورشيد پشت ابر ...... (ما اكبر العبر ولاالمعبر)، مصداق بارز معلم :همان كه

ميسوزد تابسازد، دلسوز تر از پدرها ومادرها.....

از همه دانش آموزاي عزيز عذر خواهم كه نتونستم حاج آقاي خوبي باشم ازتك تكشون

ببخشيد كه نوشته هام پراكنده بود اصلا از لحاظ روحي تويه شرايط خوبي نيستم

بفرموده آقا امير المومنين :تلكَ شٍقشقَة

تا ديداري دوباره....

*****اينم حرف دل حاج آقاي مدرسه ما*****

خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه ای کاغذی راروز وشب تکرار کردن

خاطرات بایگانی زندگیهای اداری

آفتاب زرد وغمگین پله های رو به پایین

با نگاهی سرشکسته چشمهای پینه بسته

خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده میزهای صف کشیده

شنبه های بی پناهی جمعه های بیقراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی

 باد خواهد برد باری

روی میز خالی من  صفحه بازحوادث

در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:18  توسط حاج اقا نوری  | 

ساعت انتظار


کشتي نساز اي نوح باران نخواهد امد


برشوره زار دلها باران نخواهد امد


رفتي کلاس اول ان جمله را عوض کن


آن مرد تا نيايد باران نخواهد آمد

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 12:58  توسط حاج اقا نوری  | 

تخریبچی (رئیس بزرگ)

سلام دوستای عزیزم باعرض شرمندگی از اینکه دیر آپ شدم آخه یه چند روزی درگیر وبلاگ دبیرستان نمونه فرهنگ شهید شفیعی ((حتما سر بزنید،محشره ))بودم به همین خاطر نتونستنم زودتر از این خدمت شما برسم ممنون از لطف همه کسانی که اومدن و با نظراتشون ما رو شرمنده کردن ....... 

=======================  تخریبچی  ========================

اگه یادتون باشه تویه تایپیک (روز اول ) در مورد یکی از بچه های مدرسه صحبت کردم ...... همان طور
که قبلا گفته بودم برنامه ما این بود که بین دونماز یه چند دقیقه ای صحبت می کردم نماز اول تمام شد

منم بلند شدم برای صحبت وتذکر ...... بچه ها بایه صدایی که انگار از ته چاه در میاد یه دوسه نفری از

100نفر نماز خون صلوات فرستادن . اولین حرف من با اعتراض به این صلوات بود گفتم انگار گرسنه اید

وهیچی نخوردید که اینجور بیحال صلوات میفرستین ، بعضیها صداشون در اومد که اتفاقا نهار خوردیم ،

ماهم گفتیم یه شوخی کرده باشیم...

گفتم: پس نهار ما چی ؟؟؟؟؟ که یهو بمبی داخل نماز خونه ترکید یکی از بچه ها رئیس بزرگ یاهمون

(تخریبچی) لب به سخن بازکرد : حاج آقا شما صبر کنید اگه براتون نیاوردن بعد اعتراض کنید (البته

قصد تخریب نداشت می خواست سوال ما بی جواب نباشه) بچه ها همه برگشتن نگاهش کردن ویه

عده ای هم خندیدن اینجا بود که مونده بودم چی جوابشو بدم ، اگرچه بی جواب نبود و جوابشو دادم

ولی اون روز بقول دوستان موسسه با خاک یکسان شدم........

یه وقت کسی فکر نکنه ازبرخورد رئیس بزرگ ناراحت شدما نه اینجوری نیست یادیک بیت شعرافتادم که منو

آرامش داد.....(هرکی از بچه های مدرسه اشاره به اون بیت کنه پیش من جایزه داره)
............................

پ-ن1: رئیس بزرگ یاهمون تخریبچی:مسئول انجمن اسلامیه دبیرستانه
پ-ن 2 : از این به بعد در تایپیکام بجای مسئول انجمن رئیس بزرگ یا تخریبچی میذارم
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:52  توسط حاج اقا نوری  | 

یعنی ماگوسفندیم

بعضی وقتابین دونماز برادانش آموزا صحبت میکنم دست بر قضا یه روز اس ام اس : به گوسفنده میگن بزرگترین آرزوت چیه رو گفتم ، خیلیها جواب گوسفنده رو گفتن:( میگه آرزوم اینه که جلو وانت سوار شم) ازشون خواستم که از این پیامک برداشت اخلاقی داشته باشن : اتفاقا همون روز بجه ها سرو صداشون خیلی زیاد بو د(البته دخترای خوب و آرومیین ) هرکی یه جوابی داد ویه برداشتی داشت البته هیچکدوم اونی که میخواستم نشد .......

یکی از ته نماز خونه دست بلندکرد حاج آقا حاج آقا ...گفتم بفرمایید گفت : حاج آقا منظور شما اینه که ما چون خیلی سروصدا میکنیم گوسفندیم ......یهو نمازخونه از خنده ترکید

حالا شما هم برداشتتونو بگید ببینم چند مرده حلاجین......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 11:21  توسط حاج اقا نوری  | 

*******عکسهای نمایشگاه ********

برای دیدن عکسهای نمایشگاه روی عکس زیر کلیک کنید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 10:19  توسط حاج اقا نوری  | 

اضطراری

با سلام

اگه چه قراره من خاطراتم رو به ترتیب بنویسم اما اضطرارا خاطره امروزو مجبورم براتون بنویسم چون تویه مدرسه برنامه جالبی راه انداخته بودن......

مثل بعضی دیگه از روزها امروز هم زودتر از اذان به مدرسه رسیدم چند دقیقه ای جلو مدرسه منتظر شدم تااذان شروع شد زنگ رو زدم خانم خدا.....جواب دادن ......درباز شد پشت در خبرایی بود شلوغی ، سرو صدا یاالله گفتم ورفتم داخل هفت هشت تایی از بچه ها نهارشونو آورده بودن جلوی در نوش میکردن تا چشمشون به حاج آقا افتاد بعضی ها خودشونو جمع وجور کردن بعضی ها هم سرشونو پایین انداختن تا من رد بشم ، ناهار چلومرغ بود ،اینایی هم که اومده بودن جلوی در مدرسه ناهار نوش میکردن غذاشون یه کم متفاوت بودفکر میکنم یه ذره شکمو بودنو به خودشون رسیده بودن آخه همراه غذاشون ترشی هم داشتن ....

با هرزحمتی بود از بینشون رد شدمو خودمو به نمازخونه رسوندم که اونم مثل همیشه درش قفل بود .....

خانم خدا....اومدن گفتن حاج اقا تاوقتی بچه ها ناهارشونو می خورن شما هم بیایید ناهار بخورید ماهم که میدونیددیگه .......

تا وارد سالن شدم دیدم سالن کلی تغییر کرده ، پر شده بود از پوستر و قابهای دست ساز و.....از خانم خدا.....سوال کردم قضیه چیه ایشون گفتن بچه های انجمن اسلامی به مناسبت 20فروردین روز ملی فن اورری انرژی هسته ای نمایشگاهی راه انداختن ، واقعا زحمت فراوانی کشیده بودن ، دست همگیشون درد نکنه ، متاسفانه دوربین همراهم  نبود که عکس بگیرم اگه خدا بخواد فردا عکس میگیرم وفرداشب میذارم براتون که شما هم ببیبنید که چقدر زحمت کشیدن .

بعداز دیدزدن کوتاه رفتم ناهاروخورم البته کم خوردم چون سردرد عجیبی داشتم ، بعدشم رفتم نماز......

از نماز که برگشتم دوباره رفتم مفصل از نمایشگاه بازدید کردم ،واقعا وقت گذاشته بودن و زحمت کشیده بودن

در حال بازدید بودم که یکی از بچه ها اومد گفت حاج آقا اگه فرصت دارید ،بچه ها به همین مناسبت دوتا کلیپ هم اماده کردن .......

رفتم برا دیدن کلیپها بعداز چند لحظه درگیر ی با کامپیوتر بالاخره تونستن راش بندازن ، ماهم نشستیم دیدیم ،حقیقتا برام تازگی داشت از آخر هم جلوی درب خروجی یک دفتری آماده کرده بودن برا نظرات بازدید کننده ها ماهم با قلم شکسته وخط ناخوانا مراتب قدردانی خودمونو رقم زدیم .....

خدا به همشون توفیق روز افزون عنایت کنه .......

منتظر عکسها باشید.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 22:34  توسط حاج اقا نوری  | 

روز اول

به سفارش یکی از دوستام بنام سعید به آموزس وپرورش منطقه مراجعه کردم وگفتم که فلانی هستم واز طلبه های فلان جا ،سعیدآقا هم که کلی برا ما کلاس گذاشته بود وما رو قبلا به حاج مرتضی معرفی کرده بود ، حاج مرتضی هم ماروخیلی تحول گرفت.حاج مرتضی گفت آقای نوری یه دبیرستان هست آخر..... که مدیرش هم خیلی مقید و........اینجا بدرد شما میخوره ، بعد گفت یکی دیگه رو قبل از شما فرستادیم که مطمئن هستم قبولش نمی کنن بذاری انو فردا بره ،شماهم پس فردا برید مدرسه رو ببینیدوآنها هم شمارو......

پس فردا: حاج مرتضی تماس  گرفت وگفت حاجی امروز حتما برید مدرسه که اون اقای دیروزی رو پسند نکردن.....

من هم گفتم باشه ...اول اذان شد نزدیک مدرسه بودم چون مدرسه روبلد نبودم وتاادرسو سوال کردم وپیداکردم یه چند دقیقه ای بعد اذان رسیدم ،زنگ مدرسه رو زدم بعداز یه خرده معطلی بالاخره درب مدرسه باز .....

یه دانش آموز واقعا خانم (اینه تفاوت این دبیرستان با خیلی از دبیرستانهای دیگه که اون دانش آموز بسیار باوقار و متین و با ادبیات ......که اصلا باورم نمیشد ....حالا بماند....)

اومد جلو وسلام ......... گفتم نوری هستم از طرف ستاداقامه نماز ...اشون گفتن یه حاج آقای دیگه اومدن نماز وخوندن اگه میشه شما بیاید بین دونماز یه صحبتی داشته باشید تا بچه ها شمه رو ......(اینه تفاوت...) منم گفتم شرمنده حالا که حاج آقا اومدن خوب نیست من بیام و خدا حافظی کردم و رفتم .

(حالا از اونی که اومد جلو درو صحبت کردیم بیشتر صحبت میکنم ولی باید بگم دست مریزاد به این تربیت که واقعا خوب تربیت شده..... من دبیرستانهای دیگه هم رفته بودم و دانش آموزای زیادی رو دیده بودم ولی این یکی خیلی فرق داره ،برخوردش چنان سنگین ومتین بود که تایه چند ساعتی کاملا هنگ کرده بودم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:25  توسط حاج اقا نوری  |